این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

کو پیک صبح تا گله های شب فراق

کو پیک صبح تا گله های شب فراق با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم

دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش

دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش زین دلیری ها که من در کنج خلوت می کنم

با صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست

با صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست و از رفیقان ره استمداد همت می کنم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم

تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است

تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم