گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی

گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم

ماجرای دل خون گشته نگویم با کس

ماجرای دل خون گشته نگویم با کس زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم

صحبت حور نخواهم که بود عین قصور

صحبت حور نخواهم که بود عین قصور با خیال تو اگر با دگری پردازم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش

به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو

بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو ز گنج خانه دل می کشم به روزن چشم

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا

هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم