آن مرد که در سخن جهانیست منم آن گوهر قیمتی که کانیست منم آن تن که سرشته از روانیست منم آن گو که سرا پای زبانیست منم

هر جای که آتش نبردیست منم بر هر طرفی که تیره گردیست منم آن شیر که در صورت مردیست منم پس چون که به هر جای که دردیست منم

هر جا که ز فضل پیشگاهی است منم و آن کو یک تن شها سپاهی است منم گر دعوی ملک را گواهی است منم گر بر سخن از قیاس شاهی است منم

با ناله همی چو ابر بهمن گریم هر لحظه همی هزار دامن گریم با روشن دل تیره شبان من گریم چون شمع ز دل ز دیده بر تن گریم

از بلبل نالنده تر و زارترم وز زرد گل ای نگار بیمارترم از شاخ شکوفه سرنگون سازترم وز نرگس نوشکفته بیمارترم

روزان و شبان در آن غم و تیمارم کاسرار تو را چگونه پنهان دارم دل خون شد و خون ز دیدگان می بارم بینند ز خون دل همه اسرارم

تا روز همه شب از هوس بیدارم تا شب همه روز در غم و تیمارم یارب تو نکو کن که تبه شد کارم دانم که کنی اگر چه بد کردارم

بر دیده خیال دوست بنگاشته ام دیدار بر آن خیال بگماشته ام هر مرحله ای که رخت برداشته ام صد حوض ز آب دیده بگذاشته ام

امروز در این حبس من آن ممتحنم کز خواری کس گوش ندارد سخنم در چندین سنگها در این که که منم از بی سنگی گوز به دندان شکنم

از دل بدم آتشی برانگیخته ام وز دیده به جای آب خون ریخته ام با عشق تو جان و دل درآمیخته ام نتوان جستن که محکم آویخته ام