عمری بدو کف دو رخ نگارا خستم نومیدی جان به درد دل در بستم اکنون ز نشاط وصل تو برجستم از پای درافتم ار نگیری دستم

گفتی خبرت کنم کسی بفرستم با دل گفتم ز انده دل رستم من دل همه بر وعده خوبت بستم شادم کن اگر سزای شادی هستم

شب ز انده تو همی نیاید خوابم بر جامه ز غم چو گوی در طبطابم من گاه در آتش و گه اندر آبم سنگم که به من هر چه رسد در یابم

دانم که ز چرخ بخش بیرون نکنم پس شاید اگر ز رنج دل خون نکنم در خوش دارم طمع دگرگون نکنم چون صبر ضرورتست پس چون نکنم

من دوش که از هجر تو در تاب شدم جان تو که گر چو شمع در خواب شدم از دیده و دل در آتش و آب شدم بر جام چو بر آینه سیماب شدم

از بند رحم ببند مهد افتادم پس برد به زندان ادب استادم اکنون شه شرق بند و زندان دادم گویی ز برای بند و زندان زادم

شه پندارد که ما خردمندانیم یا قلعه گشایان و عدو بندانیم نه نه شاها که ما همه زندانیم نرد فلک و آبکش زندانیم

در آرزوی بوی گل نوروزم در حسرت آن نگار عالم سوزم از شمع سه گونه کارآموزم می گریم و می گدازم و می سوزم

لرزان ز بلا چو برگ داند یارم وآنگاه همی به برگ خواند کارم اشگی که همه تگرگ راند بارم عمری که همی به مرگ ماند دارم

نه از همه خلق حق گزاری دارم نه نیز به حبس غمگساری دارم از آهن بر دو پای ماری دارم ناخوش عمری و روزگاری دارم