چون دانش بود مهربان دایه من از فخر و شرف زد همه پیرایه من از مایه من بلند شد پایه من من دریا ام کم نشود مایه من

چشم و دهن آن صنم لاله رخان از پسته و بادام کشیده ست نشان از بس تنگی که دارد این چشم و دهان نه گریه در این گنجد نه خنده در آن

با کس غم تو بیش نخواهم گفتم وین در دو دیده هم نخواهم سفتن مهر تو ز دل پاک بخواهم رفتن بر بستر صبر خوش بخواهم خفتن

تا نسبت کرد اخوت شعر به من می فخر کند ابوت شعر به من بفزود چو کوه قوت شعر به من شد ختم دگر نبوت شعر به من

چون گل ز غمت دریده ام پیراهن چون لاله بیالوده ام از خون رخ و تن چون شاخ بنفشه سرنگون باشم من ترسم که بسی عمر نیابم چو سمن

هر شب که تو را نبینم ای شاخ سمن خواهم که مرا کفن بود پیراهن آن روز که دیدار تو را بینم من از شادی وصل دیده خواهم همه تن

سر کردمت ای نگار چون تو سر من گه گه به سخن چرب کنی بی روغن وین نیست عجب ای صنم پسته دهن گر پسته دهن بود همه چرب سخن

من بستر برف و بالش یخ دارم خاکستر و یخ پیشگه و بخ دارم چون زاغ همه نشست بر شخ دارم در یکدو گز آب ریزو مطبخ دارم

در تاریکی ز بس که می بنشینم در روز چو شب پرک همی بد بینم باشد چو شب ار خوابگهی بگزینم از پهلو و دست بستر و بالینم

آنم که اگر به خلد جایی سازم حورالعین را کشید باید نازم رضوان سبک ار پیش نیاید بازم بر تابم روی و سوی دوزخ تازم