هر گه که تو را به رهگذاری بینم از سایه ت بر زمین نگاری بینم از رشگ دلم چو کفته ناری بینم گر با تو جز از سایه ت یاری بینم

دیده همه شب ز خواب خوش بردوزم بر تن گریم چو شمع و از دل سوزم از آرزوی خیال جان افروزم در آرزوی خواب شبی تا روزم

با خود گفتم که من عیال تو شدم او گفت که من ضامن مال تو شدم ای آن که ثناگوی کمال تو شدم بیشم نکنند چون نهال تو شدم

آنکو گوید هست قضا تیشه من یک شاخ نتابد زدن از بیشه من اندیشه شده ست از جهان پیشه من کس را نبود طاقت اندیشه من

تا خسته دل مرا بریده ست ز تن دارم گله هاش را چو شمشیر سخن لیکن چکنم گفت نمی یارم من کان پسته دهن کرد مرا بسته دهن

در سمجی چون توانم آرامیدن کز تنگی آن نمی توان خسبیدن یارب که همی به چشم خواهم دیدن جایی که در او فراخ بتوان دیدن

ای جان جهان تا خبرت یافته ام دل را همه در رهگذرت یافته ام پنداری بی درد سرت یافته ام نه نه که به خون جگرت یافته ام

از خود به تو من بتا گمانها دارم وز کرده خویش داستانها دارم اندر سر صحبت تو جانها دارم بر مایه عشق تو زیانها دارم

سیراب گلابی تو بر آتش خارم دو دست دمم که جز به آتش نارم نشگفت ز بس که در دل آتش دارم کز دیده چو شمع اشک آتش بارم

از هر چه بگفته اند پندی دارم وز هر چه بگفته ام گزندی دارم گه بر گردن چو سگ کلندی دارم بر پای گهی چو پیل بندی دارم