گر من برم از مردم بد سازم برم فرجام ببینم و به آغاز برم هر کس که به من دژم دژم پیوندد بنگر که چه پاره پاره زو باز برم

جان و دل و دین به وصلت ای مهر صنم عهدی بسته ست و اینت عهدی محکم هجرت چو به صافی کشد اندر عالم دانی چه زنند این دو سه هم مشت به هم

ای زرین نام لعبت سیم اندام زر تو و سیم تو نه پخته ست و نه خام در کس منگر به بی نیازی بخرام زیرا که توانگری به اندام و به نام

تن کوبم و سرپیچم و بر روی زنم آماده درد و رنج و اندوه منم نه ریزم و نه گدازم و نه شکنم فولاد رخ و سنگ سر و روی تنم

خامش نشود همی ز غلغل بلبل بشنو که خوش آیدت ز بلبل غلغل ای دو لب تو گل و دو رخسار تو گل مل ده بر گل که خوش بود بر گل مل

من ادهمم از خون دل ابرش گردم پس طرفه نمانم که منقش گردم در آتش از آب دیدگان خوش گردم من انگشتم بدم که آتش گردم

غمهای تو از راندن خونها کارم خود نیست چرا راندن خونها کارم در دیده من از مرگ تو خونها دارم بر مرگ تو با به مرگ خونها بارم

هر چند که این بند ز پای افکندم دانم که بود بند چنین یک چندم دربند هر آنچه می دهد خرسندم کاین نعمت ها نبود پیش از بندم

من در عدم از جود تو موجود شدم در دولت تو بر سر مقصود شدم مسعود نبودم از تو مسعود شدم در حبس چنان شدم که محسود شدم

عیبم که ز من زمانی ای مشکین خال عارم که نخواهی که کنم با تو وصال عودم که کنی مرا به آتش بی هال عیدم که به من قصد کنی سال به سال