ای بدر شده من از غمان تو هلال ای صورت حسن من ز عشق تو خیال گر هیچ مدار دست دهد با تو وصال بر فرق فلک نشینم از عز و جلال

ای کلک ملک وصف تو گویم همه سال وز طبع گل مدح تو بویم همه سال سرخ است به دولت تو رویم همه سال روزی ز خدای وز تو جویم همه سال

تا از من می جهی چو دود از آتش چون دود بر آتشم من ای دلبر کش با آن رخ دلفروز و زلف سرکش خوش نیستی ای چو جهان ناخوش و خوش

معشوقه دلم به آتش انباشت چو شمع بر رویم زرد گل بسی کاشت چو شمع او خفت و مراز دور بگذاشت چو شمع تا روز به یک سوختنم داشت چو شمع

آتش به سرم همی فرو ریزد عشق دود از دل من همی برانگیزد عشق با دلجویان همی نیامیزد عشق گویی که ز جان من همی خیزد عشق

مسعود که بود سعد سلمان پدرش اندر سمجی است چون سنگ درش در حبس بیفزود بر آتش خطرش عودی است که پیدا شد از آتش هنرش

مسعود که بود سعد سلمان پدرش جاییست که از چرخ گذشته است سرش آن باد چه گویی که سعادت پسرش دارد خبرش که گوید او را خبرش

عشقت کشتم که غم درودم شب و روز جان کاستم و رنج فزودم شب و روز دل را به هوا بیازمودم شب و روز بی دل بودم که بی تو بودم شب و روز

ای فقر بخاست روز بازار تو خیز در کوکبه سپاه سالار آویز ای نصرت دین بخیر بگشای نخیز ای کفر زریر بوحلیم است گریز

چرخ از دم کون برنمی گردد باز گاهیم به ناز دارد و گه به نیاز کس نیست که از منش فرو گوید راز کز ما بدگر کنده بروتی پرداز