سلطان ملک ای عزیز فرزند پدر ای شاه پدر شیر کمربند پدر شایسته و هشیار و هنرمند پدر ای نازش و فخر نسل و پیوند پدر

چون پیرهنت گرفته ام تنگ به بر بر نارم همچو دامن از پای تو سر در گردن تو خورده دو دستم چنبر انگشت چو خط روی در یکدیگر

ای مهر تو چون چهار طبع اندر خور وز پنج نماز شکر تو واجب تر ای دشمن تو بمانده اندر ششدر زیر قدمت باد سر هفت اختر

مشکین کله تو گر شبست ای دلدار خورشید در او چرا گرفته ست قرار خیره ست در آن کله خرد را دیدار دیدار بلی خیره بود در شب تار

نا رفته هنوز بوی شیرت ز شکر خط را که به سوی عارضت داد گذر همچون روش مورچه بر طرف قمر بر روی نگار من خط آورد اثر

تا دیده ام آن روی چو خورشید انور در آبم از این دو دیده چون نیلوفر برداشته از آب چو نیلوفر سر بر دیدن تو گشاده این دیده تر

اندیشه مکن به کارها در بسیار کاندیشه بسیار بپیچاند کار کاری که به رویت آید آسان بگزار ور نتوانی به کاردانان بسپار

آمد به وداعم آن نگار دلبر گریان و زنان دو دست بر یکدیگر پر خون رخش از زخم و رخ از گریه چو زر بر لاله کامگار و بر لؤلؤی تر

ز اندیشه هجران و ز نادیدن یار دل خون شد و دیده خون همی گرید زار گویم ز غم فراق روزی صد بار کاین عشق چه آفت است یارب زنهار

در عشق تو همچو ابر می گریم زار وز درد چو برگ زرد دارم رخسار از زردی روی و گریه ای طرفه نگار در روی خزان دارم و در دیده بهار