ای روی تو آفتاب و من نیلوفر چون نیلوفر در آبم از دیده تر تا تو نتابی چو آفتاب ای دلبر نگشایم دیدگان و برنارم سر

با من فلک از خشم همی دندان زد هر زخم که زد چو پتک بر سندان زد تیری ز قضا راست مرا بر جان زد دشوار آمد مرا که سخت آسان زد

ای شاه فلک متابع کام تو باد اقبال جهان دولت پدرام تو باد آرایش مملکت به ایام تو باد مسعودی و ایام تو چون نام تو باد

در باغ هنر تخم وفا کاشت خرد تن را به هوای خویش بگذاشت خرد رنج از دل رنج دیده برداشت خرد ناآمده را آمده پنداشت خرد

صالح تن من ز عشق دامن بفشاند تا مرگ قضای خویشتن بر تو براند دل تخته درد و ناامیدی برخواند شادی و غمم تو بودی و هر دو نماند

در محنت شو خوش و مکن نعمت یاد شوتن در ده که داد کس چرخ نداد بر بار بلایی که قضا بر تو نهاد تن دار چو کوه باش و بی باک چو باد

دیدار تو از نعمت دو جهان خوشتر وز عمر وصال تو فراوان خوشتر من عشق تو ای عشق تو از جان خوشتر پنهان دارم که عشق پنهان خوشتر

چون بنشینند و مطربان بنشانند انصاف طرب ز آدمی بستانند سوزند سپند و نام ایزد خوانند بر مرکب شیرزاد در افشانند

آن را که ز بخت دستیاری باشد باید که ز طبع در بهاری باشد باشد زینسان که گفتم آری باشد آنجا باشد که اختیاری باشد

در عشق تو جانم انده ناب خورد وز دیده من فراق تو خواب خورد چون ز آتش هجر تو دلم تاب خورد غمهات چنان خورد که یک آب خورد