گردون شرف و جاه در انگشت تو دید کآن خاتم ناگاه در انگشت تو دید صد مشتری و ماه در انگشت تو دید کانگشتری شاه در انگشت تو دید

شاها ملکا جهان به فرمان تو باد ملک تو شکفته باغ و بستان تو باد شمشیر تو در دست تو برهان تو باد رحمت همه بر دل و تن و جان تو باد

آنی که جهانی ز تو سامان گیرد اقبال تو را سپهر در جان گیرد بس زود ملک جهان خراسان گیرد وایران ملک تو ملک ایران گیرد

آن کوه گذار آهوی دشت نورد اندر تگ گرم شد به تگ بهر تو سرد تیری که همیشه جگر شیران خورد آلوده به آهویی چرا باید کرد

ای شاه شبانگاه تو شبگیر شود تدبیر تو همگوشه تقدیر شود پیش تو جهان ملک جهانگیر شود ایران ملک تو پیش تو پیر شود

تا چرخ مرا به چنگ عشق تو سپرد شمع طربم ز باد اندوه بمرد ای گردن رامش مرا کوفته خورد در حسرت تو عمر به سر خواهم برد

هنگام گل ار به باغ بلبل نبود مل را به جهای شفیع چون گل نبود گل را ملکا رفیق چون مل نبود در بزم ز لهو بانگ غلغل نبود

هر گه که فلک دل مرا ریش کند تنها فکند مرا و فرویش کند در سمج کند مرا و در پیش کند پس هر ساعت عذاب من بیش کند

گردون همه در بند گرانم دارد از بهر چه را همی چنانم دارد از چشم جهان همی نهانم دارد در آرزوی روی جهانم دارد

دوشم چو شب از بنفشه رویی ننمود در هجر توام دیده چو نرگس نغنود از دیده و دست جیب پیراهن بود چون لاله همی دریده و خون آلود