چون غنچه رهی راز تو در دل دارد ترسم که غم عشق چنین نگذارد ور باد شود دیده و باران بارد چون گل همه اسرار تو بیرون آرد

گوشم ز تو نشنود بتا جز همه سرد دل بهره نیافت از تو جز محنت و درد با این همه اندوه نمی باید خورد چو خورد و چه پوشید کجا رفت و چه کرد

تیری که بزد چرخ مرا پنهان زد جز پنهان مرد مرد را نتوان زد زد چرخ مرا ولیک در زندان زد در زندان شیر شرزه را بتوان زد

ای شاه جهان جهان شد از داد تو شاد تو داد جهان ده که جهان داد تو داد تو شاه پسندیده جهان ملک تو باد سقای تو ابر باد و فراش تو باد

چون باره فتح تو به میدان تازد با تیغ تو بدسگال تو جان بازد تاج تو همی به سود کیوان یازد تخت تو همی بر آن جولان سازد

بر عارض نو مشک همی افزاید وآن روی چو ماه تو همی آراید گر مشک ز عارض تو زاید شاید تو آهویی و مشک ز آهو زاید

آنی که ز کبر ما نپسندی مهد قسمم ز تو خارست ز گل زهر از شهد در عشق توام سود نمی دارد جهد چون لاله سیه دلی و چون گل بد عهد

در بند تو ای شاه ملکشه باید تا بند تو پای تاجداری ساید آن کس که ز پشت سعد سلمان آید گر زهر شود ملک تو را نگزاید

دل بیش کشد رنج چو دلبر دو شود سر گردد رنجور چو افسر دو شود مستی آرد باده چو ساغر دو شود گردد کده ویراه چو کدیور دو شود

امید وصال چون مرا بفریبد خسته دل من چو بیدلان درشیبد ای آن که تو را مشاطه حورا زیبد سنگست آن دل کز چون تویی بشکیبد