هر مرد که لاف زد شدش مردی باد شد رادی خاک چو به منت بر داد من بنده آن که چون هنر گیرد یاد بی لاف مبارز است و بی منت راد

ای دیده کشد همی ز بی خوابی درد از بس که ز هجر تیر پرتابی خورد این روی مرا که بود چون آبی زرد آغشته به خون تمام عنایی کرد

مونس همه شب خیال دلجوی تو بود در چنگ نه زلف غالیه بوی تو بود هر چند شبی سیه تر از موی تو بود امید به آفتاب چون روی تو بود

از باغ طرب گشت گل وصل پدید جان همچو نسیم بر گل وصل وزید ما و تو کشیم بر گل وصل نبید کز خار فراق بر گل وصل دمید

با من در مهر گرم چون آتش بود بی من روزش چو دود می بود کبود چون آتش رود سرد شد بر من زود شد عیش من از تیزی او تلخ چو دود

تا دل به هوای تو گرفتار آمد جان در تن من تو را خریدار آمد ای آنکه رخت چون گل پربار آمد از گلبن تو نصیب من خار آمد

سودای تو آتش دلم افزون کرد نادیدن رویت آب چشمم خون کرد هر در که لبت در صدف گوشم ریخت هجران توام ز دیدگان بیرون کرد

کارم همه جز مهر تو دلجوی نبود واندر دل من ز مهر تو بوی نبود چون در خور میدان توام گور نبود جز جستن من ز پیش روی تو نبود

احسان خداوند به من بنده رسید بر شاخ امید من بر و برگ دمید والله که من از جاه تو آن خواهم دید کآن نوع کس از خلق نه گفت و نه شنید

گر تو به سفر شدی نگارا شاید ماهی و مه از سفر شدن ناساید از کاهش و از فزایشت عیبی نیست مه گاه بکاهد و گهی افزاید