چرخ فلک از قضا یکی پیکان زد زانو به زمین زد و مرا بر جان زد گفتم چه زنی بیوفتادم کان زد والله که چنین زخم دگر نتوان زد

در هند کمال جود موجود آمد صد کوکبه شجاعت و جود آمد بر چرخ ستاره ای که مسعود آمد در طالع شیرزاد مسعود آمد

چون موج سیاه روی هامون گیرد از خنجر تو روی زمین خون گیرد بس شیر نگر که شیر پرخون گیرد شیر علم تو شیر گردون گیرد

خاک از رخم ار برو نهم زرد شود آتش ز دمم گر بدمم سرد شود روز من اگر ز مرگ پر گرد شود والله که جهان فضل بی مرد شود

تا دعوت دولت تو در گوشم شد هر زهر که داد بخت بدنوشم شد آن روز که گفته تو در گوشم شد از نغمت پاک خود فراموشم شد

اول گردون ز رنج در تابم کرد در اشک دو دیده زیر غرقابم کرد پس بخشش نوساخته اسبابم کرد واندر زندان به ناز در خوابم کرد

بر هم زده بود عشقت اسباب خرد در دفتر باز یافتم باب خرد بنشستم معتکف به محراب خرد بر آتش عاشقی زدم آب خرد

من شاهم و شاعران سواران منند پس چون که همه ز دوستداران منند هر چند به باب شعر یاران منند والله والله که نیم کاران منند

گر زر گردی جفا عیار تو بود ور گل گردی برگ تو خار تو بود ای دشمن آنکه دوستدار تو بود بی یار بود هر آنکه یار تو بود

شاها ملکا همه ثناگوی تواند خوشخو ملکی فتنه خوشخوی تواند یک شهر به جان و دل هوا جوی تواند باز آی که در آرزوی روی تواند