از مال فلک برهنه چون شیرم کرد وز ناله زمانه زار چون زیرم کرد چون شیر فلک بسته به زنجیرم کرد نابوده جوان قضای بد پیرم کرد

چون بند تو بنده را همی پند بود دربند تو بنده تو خرسند بود لیکن پایش چه در خور بند بود ور نیز بود غایت آن چند بود

گر باد هوای کوی سرایت سپرد می دان تو که جان ز دستم ای جان نبرد اندیشه نخواهم که به تو برگذرد رشک آیدم از دیده که در تو نگرد

تا این دل من تو را خریدار آمد در دست بلا و غم گرفتار آمد نزد تو تن عزیز من خوار آمد چونین که تویی با تو مرا کار آمد

آرام ز خویشتن جدا خواهم کرد جان از قبل تو در فنا خواهم کرد تو پنداری تو را رها خواهم کرد تا جان دارم تو را وفا خواهم کرد

زین پس اگرم ضعیف تن خواهد بود پیدا نه نشان پیرهن خواهد بود ور یار نه در کنار من خواهد بود پیراهن دیگرم کفن خواهد بود

جان و دل و دین دست فراهم کردند وندر بیعت پشت به پشت آوردند سوگند به جان و سر وصلت خوردند گر بر گردم ز تو ز من برگردند

گیتی و فلک به کشتن من یارند زان بر من روز و شب همی غم بارند نشگفت گرم ز دست می نگذارند در معرکه دست تو مبارز دارند

باز این تن مستمند زندانی شد رنج آمد و آن یار و تن آسانی شد فرجام تو ای بخت پشیمانی شد کی دانستم که تو چنین دانی شد

چون چرخ زهر چه بود درویشم کرد اندر بندم کشید و فرویشم کرد تن زار و جگر خسته و دلریشم کرد در جمله به کامه بد اندیشم کرد