ای بازوی دولت آستینت ظفرست در دست ز فتح روز کینت سپرست چرخست زمین که بر زمینت گذرست دلشاد نشین که همنشینت ظفرست

آن بت که هوای او بداندیش منست مجروحم و غمزگان او نیش منست آن مه که همیشه عشق او کیش منست اینک چو مهی نشسته در پیش منست

جویان وصال تو جدا از جانست مست غم تو هر چه کند روی آنست تا هر چه تو را به دوستی پیمانست بستی و گشادنش فلک نتوانست

اندر خور نعمت توام خدمت نیست و آن کیست کش از نعمت تو قسمت نیست آن چیست که نزدیک من از نعمت نیست جز دیدن روی تو مرا نهمت نیست

آن شیر که او به صید جز شیر نکشت گشت از پس آن خوابگهش چون خرخشت مسعود ملک نخست یک زخم درشت زد بر مغزش چنانکه بگذشت از پشت

رنج دل و رنج دیده جز دیده نجست دانی که شد این گناه بر دیده درست در جمله جهان صورتی از دیده نرست کش چندین موج خونش از دیده نشست

در ماه چه روشنی که در روی تو نیست ور خلد چه خرمی که در کوی تو نیست مشک ختنی چو زلف خوشبوی تو نیست یکسر هنری عیب تو جز خوی تو نیست

در فرقت آن کس که تن و جان تو اوست این ناله سر بسته بی دل نه نکوست در انده هجرانش اگر داری دوست چون نای ز دل نال نه چون چنگ ز پوست

از چرخ چو بر تو مهر فرزندی نیست دلتنگی کردن از خردمندی نیست چون کار تو چونانکه تو بپسندی نیست در روی زمین هیچ چو خرسندی نیست

ای شاه ز بزم تو جهان را خبرست در بزم تو امشب آفتاب دگرست وین آتش کاسمان ازو در خطرست چون بنگرم از هیبت تو یک شررست