ز آن سوزد چشم تو و زآن ریزد آب کاندر ابرو بخفته بد مست خراب ابروی تو محراب بسوزد به عذاب هر مست که او بخسبد اندر محراب

بودم صنما چو رفته هوشان همه شب وز آتش اندوه تو جوشان همه شب با لشگر هجران تو کوشان همه شب رخساره خراشان و خروشان همه شب

ساقی که به دست من دهد جام شراب از می کنمش تهی و از دیده پر آب می خوردن من درین غمان هست ثواب گر درد کم آگاه بود مرد خراب

چون همت تو به حال من مقرونست امید مرا به بخت روز افزونست سمجم همه پر نعمت گوناگونست زین بیش شود آنچه مرا اکنونست

اول ز پی وصال روح افزایت بگرفته بدم پای بلور آسایت اکنون که خبر شنیدم از هر جایت گردست رسد مرا ببوسم پایت

ای روی تو و زلف تو روز اندر شب از روز و شب تو روز و شب کرده طرب تا عشق مرا روز و شبت هست سبب چون روز و شبت کنم شب و روز طلب

چون آتش و آب از بدی پاکم و ناب چون آب صفا دارم و چون آتش تاب در آتش و آبم کند ار چرخ عذاب بیرون آیم چو زر و در زآتش و آب

تن در غم هجر داده بودم همه شب و از انده تو فتاده بودم همه شب سر بر زانو نهاده بودم همه شب گویی که ز سنگ زاده بودم همه شب

تا روزه حرام کرد بر لب می ناب دو دیده بر آب دارم ای در خوشاب از آب دو دیده من ار هست ثواب بگشای اگر روزه گشایند به آب

دل در هوس تو بسته بودم همه شب وز انده تو نرسته بودم همه شب از هجر تو دلشکسته بودم همه شب سر بر زانو نشسته بودم همه شب