دیبا به رخی بتا و زیبا به سلب الماس به غمزه و تریاک به لب خواهی که چو روز روشنی گیرد شب برکش ز رخ آن ریشه دستار قصب

در حبس مرنج با چنین آهن ها صالح بی تو چگونه باشم تنها گه خون گریم به مرگ تو دامنها گه پاره کنم ز درد پیراهنها

می دانستم چو روز روشن صنما کاخر بروی تو از بر من صنما زیرا چو کنی قصد به رفتن صنما نتوان بستن تو را به آهن صنما

قبله ست به دوستی ندای تو مرا جانست به راستی هوای تو مرا امروز چو کس نیست به جای تو مرا در جمله چه بهتر از رضای تو مرا

از مهر نکرد سایه کوی تو مرا یا آب وفا نداد جوی تو مرا چندان به عذاب داشت خوی تو مرا تا کرد چنین جدا ز خوی تو مرا

چون بار فلک بست به افسون ما را وز خانه خود کشید بیرون ما را از بس که بلا نمود گردون ما را چون شیر دهانیست پر از خون ما را

بر آب روان بخت روانت ملکا قادر شده چو بخت جوانت ملکا ملکست شکفته بوستانت ملکا جان ملکان فدای جانت ملکا

دانی تو که با بند گرانم یارب دانی که ضعیف و ناتوانم یارب شد در غم لوهور روانم یارب یارب که در آرزوی آنم یارب

تا دیده ام آن لب گهر بار تو را پیوسته نمک خوانم گفتار تو را زیرا زبی لعل لب ای یار تو را بگشاده دهان پسته کردار تو را

روزی بر من همی نیایی صنما چون آیی یک زمان نپایی صنما آخر تومرا وفا نمایی صنما چون نیک مرا بیازمایی صنما