عالم همه سرنگون توانم دیدن خود را شده غرق خون توانم دیدن جان از تن خود برون توانم دیدن من جای تو بی تو چون توانم دیدن؟

زیر و زبر چشم ترا بس موزون نقاش ازل سه خال زد غالیه گون پندار که در شب فراز عینت دو نقطه یا نهاد و یک نقطه نون

مهمان شماعیم نظر با ما کن مهمانی یاران لب چون حلوا کن می‌خواستی و چراغ، نی، حاجت نیست امشب که چراغ وا کنی رو وا کن

شاها به خطای اسب اگر شاه ز زین گردید و جدا گشت، چه افتاد ازین؟ حاشا که تو افتی و نیفتد هرگز مانند تو شهسوار در روی زمین

تا کی پی هر نگار مهوش، سلمان، گردی چو سر زلف مشوش، سلمان؟ گر طلعت شاهد قناعت بینی زلفش به کف آر و خوش فروکش سلمان

دارم عجب از غنچه دل تنگ که چون از دل رخ نازنین گل کرد برون در خون دل غنچه اگر نیست چراست؟ گل را همه پره‌های دامن پر خون

خواهم شبکی چنانکه تو دانی و من بزمی که در آن بزم تو و امانی و من من بر سر بسترت بخوابانم و تو آن نرگس مست را بخوابانی و من

نی دولت آنکه یار غارت بینم نی فرصت آنکه در کنارت بینم ماهی که همه وقت ز دورت بینم عمری که همیشه در گذارت بینم

تا کی چو گل از هوا مشوش باشیم؟ چند از پی آبرو در آتش باشیم؟ چون جان عزیز ما به دست قدر است تن را به قضا دهیم و دلخوش باشیم

من باغ ارم بر سر کویت دیدم من روز طرب در شب مویت دیدم ابروی کج تو راست دیدم چو هلال فرخنده هلالی که به رویت دیده‌ام