ز آن رو که هوا، بوی خوشت می‌گیرد دی را دمی از باد هوا نگریزد بر باد هوا بید به بویت ارزد در پای صبا شمع به عشقت میرد

آن یار که مشک بر قمر می‌ساید از لعل لبش در و گهر می‌زاید هر چند که خائیده سخن می‌گوید شیرین دهنش ولی شکر می‌خاید

اسبی که مرا خواجه بر آن اسب نشاند هر کس که بدید اسب شطرنجش خواند چون راندمش در اولین گام بماند بد جانوری بود، ندانم به چه ماند

ای خواجه فلان الدین که ریشت ... باد ریشت نفسی نیست ز دندان آزاد بر ریش تو یک گوزگره خواهم زد زآنان که به دندان نتوانیش گشاد

دیشب که نگار دلستان می‌رقصید با او به موافقت جهان می‌رقصید هر دم به هوای او دلم بر می‌جست هر لحظه بیاد او زمان می‌رقصید

بر زلف تو چون باد وزیدن گیرد از هر طرفی مشک وزیدن گیرد چون در لبت اندیشه باریک کنم خون از رگ اندیشه چکیدن گیرد

دل با رخ تو سر تعشق دارد چون سوختگان داغ تشوش دارد در وجه رخ تو جان نهادیم نه دل کان وجه به نازکی تعلق دارد

یک زخم غمت هزار مرهم ارزد خاک قدمت تاج سر جم ارزد چشم تو سواد ملک حسن است از آنک یک گوشه به ملک هر دو عالم ارزد

خواهم که مرا مدام آماده بود جام و می و شاهدی که آزاده بود چندان بخورم باده که چون خاک شوم این کاسه سر هنوز پر باده بود

سوز تو جگر کباب می‌گرداند اندوه تو دل خراب می‌گرداند از حسرت مجلس تو ساقی شب و روز در چشم پیاله آب می‌گرداند