در وصف لبت نطق زبان بسته بود پیش دهنت پسته زبان بسته بود ابروی تو آن سیاه پیشانی دار پیوسته به قصد سرمیان بسته بود

دیشب سر زلف یار بگرفتم مست کز دست من دلشده چون خواهی رست گفتا که شب است دست از دستم بدار تا با تو نگیردم کسی دست به دست

قسمم همه درد است و دوا چیزی نیست در سینه به جز رنج و عنا چیزی نیست درد است گرفته سر و دستم در دست دردا که به جز درد مرا چیزی نیست

مقصود ز احسان درم و دینار است چندم دهی امید که زر در کار است؟ از بخشش اگر وعده امید است تو را امید به دولت شما بسیار است

این اشک گریز پا که خونی من است در خون من از عین زبونی من است با اینهمه کز چشم من افتاد، دلم با اوست که یار اندرونی من است

گل بین که ز عندلیب بگریخته است با دامن با قلی در آمیخته است بگذشته ز سبحان سخنی چون بلبل وز دامن باقلی در آویخته است

شاها ز تو چشم سلطنت را نور است در سایه چتر تو جهان معمور است المتنه الله که عدو مقهور است بر رغم عدوی تو ولی منصور است

ما هم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او دامن کوثر بگرفت دلها همه چاه زنخدان انداخت و آنگه سر چاه را به عنبر بگرفت

تا ناله بلبلم به گوش آمده است دل با سر عیش نای و نوش آمده است رگ از تن خشک تاک برخاسته است خون در تن جام می‌ بجوش آمده است

با لعل لبت شراب را مستی نیست با قد تو سرو را به جز پستی نیست ما را دهن تو نیست می پندارند با آنکه به یک ذره در او هستی نیست