در معرض رویت قمر آمد بشکست در رشته لعلت شکر آمد به شکست موی تو ز بالا به قفا باز افتاد ناگاه سرش بر کمر آمد به شکست

با آنکه دو چشم شوخ او عربده جوست در شوخی و دلبری خم ابروی اوست بالای تو چشم است که می‌یارد گفت با دوست که بالای دو چشمت ابروست

آن یار که بی نظیر و بی مانند است عقل و دل و جان به عشق او در بند است در یک نظر از مقام عالی جان را بر خاک نشاند و جان بدین خرسند است

در طیره‌ام از باد که آمد سویت وز شانه که دست می‌زند در مویت خود سایه که باشد که فتد در پیشت؟ خورشید که باشد که جهد در کویت؟

با مهر رخ تو بیش از ایت تابم نیست وز دست خیالت هم شب خوابم نیست از دیده به جای اشک از آن می‌ریزم من خون جگر که در جگر آبم نیست

آتش ز دهان شمع دیشب می‌جست ناگاه سپیده دم زبانش بشکست سر رشته به پایان شد و تابش بنماند روزش به شب آمد و بروزم بنشست

می‌گفت عماد کاشی از نادانی کامسال گرانی بود از بی نانی تا بود وجود او گران بود همه چون مرد کنون هست بدین ارزانی

زنجیر سر زلف چو می‌جنبانی بر دامن ماه مشک می‌افشانی چشم سیهت که شوخ می‌خوانندش شوخ می‌رود چو باز می‌گردانی

گر زانکه بدین شاهدی و شیرینی در خود نگری، بروز من بنشینی منگر به جمال خویشتن، ور نگری در آینه، هر چه بینی از خود بینی

ای دیده اگر هزار سیل انگیزی خاک همه تبریز به خون آمیزی از عهده ماتمش نیائی بیرون بی فایده آب خود چرا می‌ریزی؟