دستت چو به کارد کلک را بتراشید دانی سر انگشت تو چون بخراشید؟ چون گوهر مواج کف و گل بودند تیغت ز تحیر سر انگشت گزید

روزی که سمن بر لب جو بر روید خرم دل آنکس که لب جو جوید از مطرب آب بشنود ناله که او بر رود خوشک ترانه‌ای می‌گوید

ترکم که مهش به پیش زانو می‌زد با شاه فلک به حسن پهلو می‌زد دل می‌طلبید و من بر ابرویش دل می‌بستم و او گره به ابرو می‌زد

... م که همیشه آب خود می‌ریزد افتاده ز پا، وز آن نمی‌پرهیزد بر پای کنش به دست خویش از سر لطف ای یار، که از دست تو برمی‌خیزد

سلمان، زر و اسب و کار و بارت بردند سرمایه روز و روزگارت بردند بعد از همه چیز داشتی وقتی خوش آن وقت خوشت نیز به غارت بردند

ای خواجه دوای درد ما کی باشد؟ وین وعده و انتظار تا کی باشد؟ گویند که آخرین دوا کی باشد راضی شدم آخر آن دوا کی باشد؟

از شمع جمال تو دلم تاب کشد از جام لبت خرد می ناب کشد این مردمک دیده تر دامن من تا چند ز چاه ز نخت آب کشد؟

دی سرو به باغ سرفرازی می‌کرد سوسن به چمن زبان درازی می‌کرد در غنچه نسیم صبحدم می‌پیچید با بید و چنار دست بازی می‌کرد

زلف سیهت که بر مهت می‌پوید در باغ رخت سنبل و گل می‌بوید بر گوش تو سر نهاده و اندر گوشت احوال پریشانی ما می‌گوید

هر لحظه ز من ناله نو می‌خیزد پیری ز تنم خرابه‌ای انگیزد پوسیده شدست خانه آب و گلم هر جه که نهم دست فرو می‌ریزد