جان در طلب رطل گران می‌گردد تن بر سر بازار مغان می‌گردد مسواک به عهدم نرسیده است به کام تسبیح به دست من به جان می‌گردد

زلف تو همه روز مشوش باشد خال تو از آن روی برآتش باشد چشم خوش بیمار تو در خواب خوش است بیمار که خواب خوش کند خوش باشد

آن را که می و مطرب دلکش باشد در موسم گل چرا مشوش باشد گل نیست دمی بی می و مطرب خالی ز آنروی همیشه وقت گل خوش باشد

گل زر به کف و شراب در سر دارد در گوش ز بلبل غزلی تر دارد خرم دل آنکسی که چون گل به صبوح هم مطرب و هم شراب و هم زر دارد

چون قسم تو آنچه عدل قسمت فرمود، یک ذره نه کم شود نه خواهد افزود، آسوده ز هر چه نیست می‌باید زیست و آزاد ز هر چه هست می‌باید بود

چون در سر زلف تو صبا می‌پیچد سودای وی اندر سر ما می‌پیچد چون زلف تو عقل سر پیچید از ما دریاب که عمر نیز پا می‌پیچد

خالت که بر آن عارض مهوش زده‌اند یارب که چه دلگشا و دلکش زده‌اند ای بس که در آرزوی رویت خود را چشم و دل من بر آب و آتش زده‌اند

سیمین ز نخت که جان از آن بنماید سییبی است که دانه از میان بنماید در خنده بار دانه ماند لب تو کز دانه لعلش استخوان بنماید

گل افسری از لعل و گهر می‌سازد زر دارد و این کار به زر می‌سازد یک سفره بر آراست به صد برگ و نوا دریاب که سفره سفر می‌سازد

این عمر نگر چه محنت افزای آمد وین درد نگر چه پای بر جای آمد درد از دل و چشم من به تنگ آمده بود کارش چو به جان رسید در پای آمد