از دوست مرا چون نگریزد چه کنم؟ هر عذر که گویم نپذیرد چه کنم؟ آهو صفتم گرفت صحرای غمش چون دوست مرا به سگ نگیرد چه کنم؟

در مجلس تو ز گل پراکنده‌ترم وز نرگس مخمور، سرافکنده‌ ترم از غنچه گل اگر چه دل زنده ترم از غنچه به خون جگر آکنده ترم

درویش، ز تن جامه صروت بر کن تا در ندهب به جامه صورت تن رو کهنه گلیم فقر بر دوش افکن در زیر گلیم طبل سلطانی زن

در وصل نماند بیش ازین تدبیرم پیشم بنشین دمی که پیشت میرم چون اشک ز چشم من جدا خواهی شد آخرکم آنکه در کنارت گیرم

سرمایه دین و دل به غارت دادم سود دو جهان را به خسارت دادم سوگند ز می هزار پی خوردم و باز می‌خوردم و ایمان به کفارت دادم

دوش آن بت شوخ دلربا گفت به چشم: با دل که نیایی بر ما، گفت: به چشم اما به چه رو توانم آمد پیشت اول تو به ما رهی نما، گفت: به چشم

در باغ بهشت اگر نباشی خوشدل می‌دان به یقین که خوش نیاید منزل بی برگ نوای عیش و عشرت چه بود از برگ و گل و نوای بلبل حاصل

بیمارم و کس نمی‌کند درمانم خواهم که کنم ناله ولی نتوانم از ضعف چنانم ک اگر ناله کنم با ناله بر آمدن بر آید جانم

شعر تو که هست قوت جان مردم آورد به ما رقعه رسان مردم بر مردمک دیده نهادم سخنت مشهور شد این سخن میان مردم

ای کارگزاران درت شمس و زحل، در مملکت تو سایه‌ای میر اجل ای شمه‌ای از لطف تو درباره نحل وی آیتی از صنع تو در شان عسل