افکند دلم زمانه در زاریها در دیده من سرشت بیداریها امید تو می داد مرا یاریها تا جان نبرم چنین به دشواری ها

ای مدحت تو فرض و دگر نافلها در وصلت تو قافله در قافلها حصنی که به صد تیغ کش آنرا نگشاد کلک تو کند عالیها سافلها

خویش از پی من همی گریزد ملکا دشمن بر من همی ستیزد ملکا از آتش من شرر نخیزد ملکا از حبس چو من کسی چه خیزد ملکا

هر شیر که بود مرغزاری شاها شد کشته به تیغ تو به زاری شاها شیری پس ازین به کف نیاری شاها می نوش دم بیشه چه داری شاها

عشق تو بلند و صبر من پست چرا روی تو نکو و خوی تو کست چرا می خواره منم دو چشم تو مست چرا پیش تو لبم بوس تو بر دست چرا

گرچه فلک از پیش برانده ست مرا با بند گران فو نشانده ست مرا تا دو لبت از دور برانده ست مرا جز روی تو آرزو نمانده ست مرا

بر کار به جز زبان نمانده ست مرا در تن گویی که جان نمانده ست مرا بندیست گران که جان نمانده ست مرا از پای جز استخوان نمانده ست مرا

گر بند کند رای بلند تو مرا در جمله پسنده است پسند تو مرا تهذیب تمام کرد پند تو مرا تاج سر فخر گشت بند تو مرا

گر زر گردیم می نجویی ما را ور مشک شویم می نبویی ما را هر چند به لای می بشویی ما را کس مشنودا آنچه تو گویی ما را

عمری ز پی کام دل و راحت تن گشتیم و ندیدیم جز از رنج و محن درد آمد و گفت از بن دندان با من: راحت طلبی به کام، دندان بر کن