آن را که تو در دلی خرد در سر اوست وآن را که تو رهبری فلک چاکر اوست آن را که به بالین تو یک شب سر اوست سرو و گل و مهر و ماه در بستر اوست

در نعمت و مال اگر زبر دستی نیست شکر ایزد را که رای را پستی نیست دلبسته آز نیست گر هستی نیست زر مست کند چه باشد از مستی نیست

چشم ابرست و اشک ازو ژاله شدست یک روزه غم انده صد ساله شدست در نای مرا دوزخ به خون لاله شدست چون نای همه نفس مرا ناله شدست

از وصلت آنکه همچو سوسنش تنست روزم ز طرب چو سوسن بر چمنست امروز بدان شکر که در عهد منست چون سوسن ده زبانم اندر دهنست

اشکم که زمین از نم او آغشتست دریست غواص فراوان گشتست پیوسته چنانکه گویی اندر شستست ریزان گویی ز رشته بیرون گشتست

مار دو سر چهار چشم است ای دوست کز پای من و گوشت همی خاید و پوست زین چرخ که خوش زشت و رویش نیکوست نالم که چنین مرا همی هدیه اوست

امروز به شهر حسن همنام تو نیست عاشق همه زیر سایه بام تو نیست ای دوست ندانی که دلارام تو کیست ای عشق نه آگهی که در دام تو کیست

بر روی دو زلفین بتابم زد دوست ز آن زلف به عنبر و گلابم زد دوست بر آتش افروخته آبم زد دوست بشتافت و بوسه با شتابم زد دوست

مسعود ملک ملک نگهبان چو تو نیست در هر چه کنی سپهر گردان چو تو نیست یک شاه به ایران و به توران چو تو نیست سلطان زمانه ای و سلطان چو تو نیست

صالح تر و خشک شد ز تو دیده و لب چه بد روزم چه شور بختم یارب با درد هزار بار کوشم همه شب تو مردی و من بزیستم اینت عجب