چون چشم سیه بناز می‌گردانی بر من غم دل دراز می‌گردانی شوخی است عظیم نرگس بیمارت خوش می‌گردد چو باز می‌گردانی

در معده خالی ندهد مل ذوقی بی ساغر می‌ندارد از گل ذوقی بی برگ و نوای عیش حاصل نشود از برگ گل و نوای بلبل ذوقی

در رشته دندان تو ای غیرت مه دردی اگر از دود دلی گشت سیه از جوهر حسن تو نشد هیچ تبه آراسته شد رشته درت به شبه

دیدم صنمی خراب و مست افتاده در دست مغان دلربا افتاده از می چو صراحی شده افغان خیزان وانگه چو قدح دست به دست افتاده

ای سکه‌ای از خاک درت بر هر وجه ار سیم رخ تو نیست نازک‌تر وجه از هر چه نسیم سحری می‌آورد جز خاک درت نمی‌نشیند در وجه

تا با شدم این جان گرامی در تن، خواهم به غم عشق تو جان پروردن چون زلف تو تا سرم بود بر گردن شور تو ز سر بدر نخواهم کردن

بیماری شمع بین و آن مردن او تب دارد و می‌رود عرق از تن او بر شمع دلم سوخت که در بیماری کس بر سر او نیست به جز دشمن او

یاقوت لبا، لعل بدخشانی کو؟ و آن راحت روح و راح ریحانی کو؟ گویند حرام در مسلمانی شد تو می‌خور و غم مخور مسلمانی کو؟

این ابر نگر خیمه بر افلاک زده صد نعره شوق از دل غمناک زده از دست زلیخای هوا یوسف گل بر پیرهن حریر صد چاک زده

ای سایه سنبلت سمن پرورده، یاقوت تو را در عدن پرورده، همچون لب خود مدام جان می‌پرور ز آن راح که روحی است بدن پرورده