ای خواجه چو از تو مرگ جان خواهد برد اسباب زمانه هم زمان خواهد برد پیچیدن تن در کفن دیبا چیست بگذار کفن، سگ استخوان خواهد برد

تا رنگ من از شراب رهبان کردند بی رنگی ام آبروی ایمان کردند صوفی بت هستیم به صد پاره شکست دردا که تعلقم پریشان کردند

رخسار تو باغ را سراسیمه کند بوی تو دماغ را سراسیمه کند پروانه به رقص آید و از شوق درون صد شمع چراغ را سراسیمه کند

زین گونه که دل به عقل زشتم طلبد وز بیت حرام در کنشتم طلبد بیم است که از رشک و ترحم فردا دوزخ نپزیرد و بهشتم طلبد

گیرم که تو را شوخی آتش باشد با نقش و نگار عالمت خوش باشد گر معنی هر نقش نیابی، باشی آن مرده که در قبر منقش باشد

چون عشق به کام مشتری کار کند وز جنس غم آرایش بازار کند یک جو به هزار جان فروشد از غم تا زاری ای از پی ات خریدار کند

عرفی همه بود رنگ، بی گفت و شنید سوداگر معصیت بدین مایه که دید زین گونه متاع ها که من می بینم بر بند که ناگشوده خواهند خرید

تا کی برت اظهار عدم نتوان کرد یک مو ز رعونت تو کم نتوان کرد دامن به میان برزده خواهی رفتن جایی که کلاه گوشه خم نتوان کرد

دیدم جایی که فتح باب آنجا بود منزل گه آرام و شباب آنجا بود باز نظر و منع نقاب آنجا بود خفاش آنجا و آفتاب آنجا بود

آن کس که لوای عشق بر دوش آید با نیستی ابد هم آغوش آید گر صور دمند و گر مسیحا آرند این کشته نه مستی ست که با هوش آید