ای عیش به آلایشت آمیخته اند وی غم ز صفای سینه ات ریخته اند ای عشق عجب درد سرشتی، پیداست کز آب و گل منت بر انگیخته اند

بر ساغر من که عشق از او نشأه برد حد نیست کسی را که به دعوی نگرد از جرعهٔ خویش اگر به خاک افشانم دریای محیط از او به کشنی گذرد

رفتم به حرم که درد ایمان دانند معموری دل ز کفر ویران دانند گفتند برو به دیر کاین سنگ سیاه قدر گهرش صنم تراشان دانند

گر سنگ ملامت به دلم نستیزد از هر سر مو چشمهٔ آز انگیزد ریزد می از آن سیه که بشکست ولی گر نشکند این شیشه می اش می ریزد

عرفی دل ما کیش دگرگون نکند دریوزه جز از درون پر خون نکند سامان بهشت اگر در این کوچه کشید امید سر از دریچه بیرون نکند

عرفی چه خروشی که فلان گمره شد ملزم کنمش که بایدش آگه شد چون ما و تو بسیار تعصب کیشان ملزم نشدند و گفت و گو کوته شد

مردیم که آه ما دل شب نگزد در جام رود می ای که مشرب نگزد مردیم ولی نه زود مردیم، نه شاد غم دست به هم ساید و هم لب نگزد

آنم که تنم همیشه از جان به بود آلایش دامنم ز دامان به بود اوقات حیات خویش را سنجیدم هر وقت که در خواب گذشت آن به بود

عرفی دل و طبع تو ستمگار مباد نیش تو به سینهٔ کس کار مباد شیرین منشان جلوه کنندت به ضمیر این چشمهٔ نوش نیشتر زار مباد

آن کس که ز راه نفسم بسته کند دل را ز هجوم داغ گل دسته کند بیماران را دم مسیح است علاج ای وای بر آن کس دم او تفته کند