ایوب به صبر خویشتن می نازد یعقوب به بوی پیرهن می نازد داوود به لحن خویشتن می نازد این عشق به ناله های من می نازد

آن کس که عنان تافت ز ما گمره شد وان کس که عنان سپرد کارآگه شد یوسف به در آورد و زلیخا گردید هر کس که به ریسمان ما در چه شد

عرفی که قدم در دهن تیشه نهد از بس غم دل بر دل غم پیشه نهد تا تحت الثری فرو شود، گر نه مدام بار دل خود به دوش اندیشه نهد

عرفی که به هرزه گردیم خو می داد دیدم که عنان به یار خو رو می داد از بهر دل اندشهٔ تنگی می کرد تعلیم گشادگی به ابرو می داد

مستوری دل طلب که مستی این جاست دریوزه گزین که چرب دستی این جاست دست از همه بگسل و در آویز به دوست یک رنگی و نیستی و هستی این جاست

آن شور که این مفرد و این وافی چیست یک جرعه بس، این دُرد و این صافی چیست در هر دو جهان یک درم، آن گاه سره چندین محک تمیز صرافی چیست

عرفی دل ما بسی پریشان نظر است هر دم هوسش به غمزه ای راهبر است زنهار به رنگ و بوی دنیا مگرو کاین باغچه را شکوفه ای بی ثمر است

صحرای هوس خار تمنا خیز است زین ره به سفر مرو که غوغا خیز است این بادیهٔ کفر تو سودا کردی زین مرحله کوچ کن که یغما خیز است

دل در هوس وصل تسلی طلب است در پردهٔ صورت است و معنی طلب است گفتم که به یأس دل تسلی یابد فریاد که یأس هم تسلی طلب است

ای شوق لبت ز صبر من برده ثبات تلخ از شکرین تبسمت کام نبات مشتاق لبت را چو اجل خون ریزد از تیغ اجل فرو چکد آب حیات