در دیدهٔ تو روشنی شرم به است در سینهٔ تو جان و دل نرم به است پرهیز کن از فسردگی در ره عشق کز گریه سر خندهٔ گرم به است

عرفی شب عید و باده عیش افروز است می نوش و طرب کن که همین دم روز است این توبه بسی شکست و از ما برمید می نوش که توبه مرغ دست آموز است

صد تلخ شنیدم ز یکی رزق پرست جرمم چه، که همین دادمش جام به دست دانی که همان محتسب گرسنه مست کامروز به لقمه اش دهن خواهم بست

این لاله که با داغ الست آمده است پژمرده و سینه چاک و مست آمده است پژمردگی اش رواست که از باغ ازل تا شهر غمت دست به دست آمده است

در باغم و دل شکارگاه شیراست نگشوده نظر دل از تماشا سیر است چون دیده گشایم که چمن بیگانه ست چون سینه گشایم که هوا شمشیر است

زین سردی دی که آب و آتش یخ بست در بستن یخ جوهر الماس شکست زان گونه مسامات هوا بسته که تیر یابد ز کمان گشاد و نتواند جست

مسجود ملایک دو تن از آب و گل است ز آدم چو گذشت این نگار چگل است گر هست تفاوتی همین باشد و بس کان حکم اله بود وین حکم دل است

معموری عقل فضلهٔ ویرانی ست سرمایهٔ علم خاک بی سامانی ست بازارچهٔ حیرت ما آبادان ست کافتاده متاع و غایت ارزانی ست

در عهد من آن که لاف سنج سخن است خونش هدر است، قاتلش نظم من است گوسالهٔ سامری اگر بانگ زند اعجاز مسیح لقمهٔ دندان شکن است

عرفی دل من که منت جان من است از عالم قدس آمده، مهمان من است مگذار که پامال شود در ره کفر رحمی که جگر گوشهٔ ایمان من است