یار آمده و در صدد دلداری ست من مست و خراب، این شب صد دشواری ست بیدار شو ای بخت، به خوابم کردی فریاد که خواب تو بهتر از بیداری ست

عرفی سر صفهٔ مغان مسند ماست تعظیم گه دیر مغان معبد ماست هر گام به تیغی سر تسلیم نهیم سر تا سر کوی دوستی مشهد ماست

زینسان که گمان شده دی به ره است وز بستن یخ حباب رشک گره است دشمن که ز هیبت تو می لرزد چه عجب کش علت لرزش به نظر مشتبه است

عرفی سخنت گر چه معما رنگ است وین زمزمه را به ذوق یاران جنگ است بخروش که مرغان حرم می دانند کاین نغمهٔ ناقوس کدام آهنگ است

از دیدهٔ ما به جز حیا نتوان یافت زین آینه جز نور صفا نتوان یافت آلودگی ای که آب عصمت ببرد در سلسلهٔ نگاه ما نتوان یافت

حسن از طلب نگاه ما بسته لب است از اهل ادب دیده گشودن عجب است وانگه که لب حسن تماشا طلب است از بی ادبی چشمه گشایی ادب است

تا در زده ام به دامن عفو تو دست تا یافته ام غبار تکلیف الست تقصیر عبادتم ندارد ایام وز طاعت کرده ام پشیمانی هست

با سال و مه ام دقیقه و ساعت نیست با روز و شبم روشنی و ظلمت نیست با صحت و رنچم آفت و راحت نیست عرفی عالمی چو عالم وحدت نیست

عرفی که همیشه در سلامت رو داشت دیدم که عجب جای از آن بد خو داشت صذ بیشهٔ شعله داشت در هر بن مو صد خوشهٔ ناله بر سر هر مو داشت

آنم که رعیت کمینم دهر است تریاق زمانه با خلافم زهر است عالم به ممالک جلالم شهر است دریای محیط خندق آن شهر است