تو واقف اسرار من آنگاه شوی کز دیده و دل بندهٔ آن ماه شوی روزیت اگر به روز من بنشاند از حالت شب‌های من آگاه شوی

گر مونس و همدمی دمی یافتمی زو چاره و مرهمی همی یافتمی از آتش دل سوختمی سر تا پای از دیده اگر نمی نمی‌یافتمی

گر من به صلاح خویش کوشان بدمی سالار همه کبودپوشان بدمی اکنون که اسیر و رند و می‌خوار شدم ای کاش! غلام می‌فروشان بدمی

حال من خستهٔ گدا می‌دانی وین درد دل مرا دوا می‌دانی با تو چه کنم قصهٔ درد دل ریش؟ ناگفته چو جمله حال ما می‌دانی

هر لحظه ز چهره آتشی افروزی تا جان من سوخته‌دل را سوزی چون دوست نداری تو بدآموزان را ای نیک، تو این بد ز که می‌آموزی؟

هم دل به دلستانت رساند روزی هم جان بر جانانت رساند روزی از دست مده دامن دردی که تو راست کین درد به درمانت رساند روزی

آیا خبرت شود عیانم روزی؟ تا بر دل خود دمی نشانم روزی دانم که نگیری، ای دل و جان، دستم در پای تو جان و دل فشانم روزی

ای کرده به من غم تو بیداد بسی دریاب، که نیست جز تو فریاد رسی جانا، چه زیان بود اگر سود کند از خوان سگان سر کویت مگسی؟

گر شهره شوی به شهر شرالناسی ور گوشه گرفته‌ای، تو در وسواسی به زان نبود، گر خضر و الیاسی کس نشناسد تو را، تو کس نشناسی؟

چون خاک زمین اگر عناکش باشی وز باد هوای دهر ناخوش باشی زنهار! ز دست ناکسان آب حیات بر لب ننهی، گرچه در آتش باشی