ای کاش! بدانمی که من کیستمی؟ تا در نظرش بهتر ازین زیستمی یا جمله تنم دیده شده، تا شب و روز در حسرت عمر رفته بگریستمی

در عشق، اگر بسی ملامت ببری تا ظن نبری جان به قیامت ببری انصاف ده از خویشتن، ای خام طمع عاشق شوی و جان به سلامت ببری؟

از آتش غم چند روانم سوزی؟ وز ناوک غمزه چند جانم دوزی؟ گویی که: مخور غم، چه کنم گر نخورم؟ چون نیست مر از تو به جز غم روزی

ای منزل دوست، خوش هوایی داری پیداست که بوی آشنایی داری خاک کف تو چو سرمه در دیده کشم زیرا که نشان از کف پایی داری

بردی دلم، ای ماهرخ بازاری زان در پی تو ناله کنم، یا زاری جان نیز به خدمت تو خواهم دادن تا بو که دل بردهٔ من باز آری

چون در دلت آن بود که گیری یاری برگردی ازین دلشده بی‌آزاری چون روز وداع بود بایستی گفت تا سیر ترت دیده بدیدی، باری

با یار به بوستان شدم رهگذری کردم نظری سوی گل از بی‌صبری آمد بر من نگار و در گوشم گفت: رخسار من اینجا و تو در گل نگری؟

نی کرده شبی بر سر کویت گذری نی بوی خوشت به من رسیده سحری نی یافته از تو اثری، یا خبری عمرم بگذشت بی‌تو، آخر نظری

آنم که توام ز خاک برداشته‌ای نقشم به مراد خویش بنگاشته‌ای کارم به مراد خود چو نگذاشته‌ای می‌رویم از آن‌سان که توام کاشته‌ای

ای لطف تو دستگیر هر بی‌سر و پای احسان تو پایمرد هر شاه و گدای من لولیکم، گدای بی‌برگ و نوای لولی گدای را عطایی فرمای