این ناله که در آتش خویش است کباب این گریه که در شیشهٔ خم کرده شراب مرغی است که آتش از هوا می گیرد مستی است که از خمار جوید می ناب

آنم که قفای من جبین طلب است هر موی سرم دست گزین طلب است دستم دست است، کوششم کوشش، لیکن دامان تو فوق آستین طلب است

ای شربت شیخ و شاب در کاسهٔ ما وی چشمهٔ آفتاب در کاسهٔ ما آن جرعه کشانیم که از سیرابی یاقوت شود حباب در کاسهٔ ما

ای کرده زبون، ناز شجاع تو، مرا افکنده به صد رنج، نزاغ تو، مرا تا خیزم و آیمت در آغوش اجل گشست است به تکلیف وداع تو مرا

چندان که شدم ز بیخودی مست دعا تیری نزدم بر هدف از شست دعا باشم ز دعا مانع و از شوق طلب وقت است که پر درآورد دست دعا

هر بوی که از مشک و قرنفل شنوی از دولت آن زلف چو سنبل شنوی چون نغمهٔ بلبل ز پی گل شنوی گل گفته بود هر چه ز بلبل شنوی

ای لطف تو دستگیر هر رسوایی وی عفو تو پرده‌پوش هر خود رایی بخشای بدان بنده، که اندر همه عمر جز درگه تو دگر ندارد جایی

در عشق ببر از همه، گر بتوانی جانا طلب کسی مکن، تا دانی تا با دگرانت سر و کاری باشد با ما سر و کارت نبود، نادانی

گفتم که: اگر چه آفت جان منی جان پیش کشم تو را، که جانان منی گفتا که: اگر بندهٔ فرمان منی آن دگران مباش، چون زآن منی

ای کرده غمت با دل من روی به روی زلف تو کند حال دلم موی به موی اندر طلبت چو لولیان می‌گردم دور از در تو، دربدر و کوی به کوی