دردا که دگر سخن ز فرزانگی است چیزی که نه در شمار دیوانگی است بیگانگی عافیتم ننگی بود اکنون به وی ام نسبت هم خانگی است

دی محتسب آمد به غم، تند نشست ماتم زده بود، دادمش شیشه به دست بشکست و نیافت قصدم آن جاهل مست بایست که توبه شکند، شیشه شکست

شیراز که دریای معانی گذر است یکتا گهرش عرفی صاحب نظر است بس کز دو طرف ماه وشان می گذرند هر کوچهٔ او شبیه شق قمر است

باز آ که فراق جان گداز آمده است اندیشهٔ مردنم فراز آمده است باز آ که ز ناچشیده داروی وصال دردی که نرفته بود باز آمده است

گر چشم و دلم ز ناله و گریه جداست زنهار مبر گمان که راحت، که خطاست گر ناله خموش است دلم در جوش است گر دیده سراب است، درونم دریاست

تا عمر مرا فلک به غم پیموده است گوشم به فغان اهل شیون بوده است امروز شنیده ام ز عرفی، بی تو در خواب که چرخ هم نشنوده است

عشق آمد و گوید رسولم نام است در حسن به آسمان صدم پیغام است حکم است که دل و دین فروشید به درد وین سهل ترین جمله احکام است

راهم ندهد سوی حرم زاهد زشت راند ز کنشت راهب نیک سرشت گر لذت خواریم بدانند، از رشک هم آن کشد به کعبه، هم این به کنشت

عرفی چه نهی متاع دل در کف دست راه نظر کج نظران باید بست بر سینهٔ ما نگر که از بیرون هست صافی و درست و از درون عین شکست

آنم که به ترک دین دلم خرسند است زنار به هر موی منش پیوند است زد جوش جنون و فاش تر می گویم در دیر مغان دلم به زلفی بند است