ای کعبه رو این طرف که بی سازی نیست طوفی و خروشی و تک و تازی نیست سر تا سر کوچهٔ خرابات مغان آشفته و مست رو، که طنازی نیست

آگه نیم از عیش که شهد چه گلوست راحت نشناسم که چه می، در چه سبو ست زخمی دانم که سینه گوید عشق است وین دل فدای او که نمک خوردهٔ او ست

حسن آن باغی که خلد ازو بی رنگ است عشق آن داغی که دوزخش نیرنگ است این حسن تو داری و ترا نیست شرف وین عشق مرا هست و هنوزم تنگ است

دل دشمن شادی ست و در کار غم است از عافیت آسوده و بیمار غم است بیماری دل مایهٔ او، زردی ماست رو زردی ما بهار گلزار غم است

با معصیتم که کرده ای امن کنشت با عاطفتت که می برد آب بهشت دوزخ همه عافیت چو دلسوزی خصم جنت همه زخم چون عشوهٔ زشت

ای آن که رهت به بزم مقصودی نیست صد روشنی ات ز شمع بی دودی نیست غلمان مطلب جزای طاعت، زنهار با دوست کن این بیع که بی سودی نیست

عرفی منم آن که دوزخم بت شکن است روزم ز هجوم تیره گی شب شکن است امیدم اگر حاملهٔ حرمان زاست بپذیرم اگر سپاه مطلب شکن است

عرفی منم آن که کوششم بی اثر است هستم همه عیب و مو به مویم هنر است آن عابد برهمن سرشتم که مرا طاعت ز گنه به توبه محتاج تر است

دستی دارم که در گریبان غم است پایی دارم که وقف دامان غم است چشمی دارم که باغ و بستان بلا است جانی دارم که دین و ایمان غم است

از گریهٔ گرم دیده آتشناک است آلوده به خون و از تماشا پاک است از بس که شکسته ام ز بیم تو نگاه گویی که مرا دیده پر از خاشاک است