از خامشی ام جان یه سخن می سوزد وز بی خودیم نقش وطن می سوزد حیرت ز هم آغوشی من می نالد اندیشه ز آرزوی من می سوزد

عشق تو خرابات نشین می باشد کوی تو بهشت عقل و دین می باشد در دور تو هست جای دل در کف دست در عهد تو جان در آستین می باشد

در دیدهٔ هجر خواب پژمرده شود دل بی لبت از شراب پژمرده شود بی روی تو چون گل ز دم سرد خزان از آه من آفتاب پژمرده شود

عشق آمد و گوید که زبان بگشایند وز مژدهٔ من دل جهان بگشایند راحت نه عیان است، مناذی بزنند تا روی نقاب بستگان بگشایند

شوخی که ز خنده چشمهٔ نوش شود خورشید به سایه اش هم آغوش شود خندید و کرشمه کرد و از خود رفتم آری دو شیرابه زود بیهوش شود

رفتم به جنازهٔ یک تن که فسرد صد سال ز باغ عیش گل چید و بمرد گفتم چه برون برد از این باغ و بهار گفتا دل پر خون که تو هم خواهی برد

جمعی به درت گریه و آه آوردند جمعی همه دید و نگاه آوردند جمعی دیدند خواهش عفو تو را رفتند و چهان چهان گناه آوردند

ای مهر تو هیچ وکین دشمن هم هیچ آهنگ سرود هیچ و شیون هم هیچ از هر چه نقاب می گشایی عشق است عرفی همه هیج و هیچ گفتن هم هیچ

از عشق شراب نیستی جوید روح زین می شکند صراحی توبه نصوح آن جا که محیط عشق توفان خیز است گهوارهٔ اطفال بود کشتی نوح

فردا که معاملان هر فن طلبند حسن عمل از شیخ و برهمن طلبند زان ها که دروده ای جوی نستانند آن ها که نکشته ای به خرمن طلبند