شاها نفسم باغ ثنا خواهد شد عمر تو گلستان بقا خواهد شد حیف از لب آستانهٔ دولت تو کالوده به بوس لب ما خواهد شد

ای ملک غمت هر چه فرازست و فرود وز تیغ تو چاک صبر را جوش وجود آن خال سیه نیست که از لطف جبین جای گرهٔ زلف تو گردیده کبود

جمعی ز کتاب سخنت می جویند جمعی ز گل و نسترنت می جویند آسوده جماعتی که رو از دو جهان بر تافته از خویشتنت می جویند

عشق آمد و از مژدهٔ غم شادم کرد وز بندگی عافیت آزادم کرد هر موی مرا به یک جهان درد آراست چندان که خراب بودم آبادم کرد

دردا که اجل رسید و درمان نرسید توفیق به غور شور بختان نرسید مرگ آیت یأس خواند در شهر دلم کفر آمده ساخت دیر، ایمان نرسید

از زهر ستیزه خوی او می شویند از چشمهٔ حسن روی او می شویند از پیچش دل طرهٔ او می شکنند از گریهٔ مشک روی او می شویند

وقت است که یاران به گلستان ریزند گل های نشاط در گریبان ریزند بلبل به هوای باغ بشکست قفس این مژده به شاخ و برگ بستان ریزند

در سردی یخ بند که لرزد خورشید خون بسته شود چون بقم در رگ بید گل دسته ای از دود شرر بسته شود کاندر کف روزگار ماند جاوید

شاهی که فلک هم گهر او نشود سنجیدن او به سعی بازو نشود هم سایهٔ او نهند در کفه مگر ور نه دو جهانش هم ترازو نشود

در باغ دلم که روضه نعتش گوید آب طلبت روی چمن می شوید خرم شجر آرزوی وصال جانان صد نامیه از هر ورقش می روید