ای آنکه تو طالب خدایی به خود آ از خود بطلب کز تو جدا نیست خدا اول به خود آ چون به خود آیی به خدا کاقرار نمایی به خدایی به خدا

بی یاد لب تو خضر دل مرده شود بی فیض رخت بهشت پژمرده شود پژمرده شود دلم ز تاثیر غمت از آتش اگر کباب افسرده شود

گر دل بردم عشوه نمایی چه شود یابد دلم از عشوه صفایی چه شود صد کعبه و سومنات آبادان است معمور شود کلیسیایی چه شود

خوش آن که شراب همتم مست کند آوازهٔ امید مرا پست کند گر دست زنم به کام، در دست دگر شمشیر دهم که قطع آن دست کند

عرفی نه مرا حاصل کان می باید محصول زمین و آسمان می باید آن کو به قناعت مثل آید، او را گر هیچ نه، گنج شایگان می باید

عرفی لب معنی ام دم از نور زند آتش به نهاد شجر طور زند منصور دم از بی ادبی می زد و من مرغ ادبم نغمهٔ منصور زند

توفیق گذشته گر به ما باز آید این بخت عجوز بر سر ناز آید شاهین کرم گر بگشاید پر و بال بس طایر بسمل که به پرواز آید

ای آن که ز درد رسته ای، شرمت باد فارغ ز بلا نشسته ای، شرمت باد تو سنگ دلی و تهمت بی اثری بر جلوهٔ حسن بسته ای، شرمت باد

در علم و عمل چو ذوفنون آید مرد آرایش بیرون و درون آید مرد از معرکه بی زخم برون آید مرد وز پردهٔ کار غرق خون آید مرد

ای آهوی فتنه سنبلت را به کمند در دام فریبت اهل ایمان در بند بعد از تو به نزد ماست اسلام عزیز نازی که ز هم بریزد آن ترک بلند