گفتم که مگر به اتفاق اصحاب در موسم گل ترک کنم باده ناب بلبل ز چمن نعره زنان داد جواب کای بیخبران برگ گل و ترک شراب؟

درد آمد و گرد من ز هر سو بنشست گه بر سرو چشم و گاه بر رو بنشست چون دولت کار او به پایان برسید آمد به ادب به هر دو زانو بنشست

اشکم ز رخ تو لاله رنگ آمده است پای دلم از دلت به سنگ آمده است آمد دل و در کنج دهانت بنشست مسکین چه کند ز غم به تنگ آمده است

من با کمر تو در میان کردم دست پنداشتمش که در میان چیزی هست پیداست کز آن میان چه بر بست کمر تا من ز کمر چه طرف بر خواهم بست

دیدیم که این دایره بی سر و بن انگیخت بسی جور نو از دور کهن گر بالش چرخ زیر دست تو شود زنهار به هیچ رو بر او تکیه مکن

با باد، دلم گفت که بادا بادا با یار بگو و هر چه بادا بادا کآن کس که مرا ز صحبتت کرد جدا شب با غم و رنج روز بادا بادا

جز نقش تو در نظر نیامد مارا جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ار چه خوش آید همه را در عهدش حقا که به چشم در نیامد ما را

از عهد و وفا هیچ خبر نیست تو را جز وعده و دم هیچ دگر نیست تو را سازند کمر به دست عشاق به ناز چون است کز این دست کمر نیست تو را

با طبع لطیف از در لطف در آ با نفش غلیظ ز ره جور میا در هیزم و گل تاملی کن که جهان آن را به تبر شکافت و این را به صبا

آمد سحری ندا ز میخانه ما کای رند خراباتی دیوانه ما برخیز که پر کنیم پیمانه ز می زآن پیش که پر کنند پیمانه ما