از باب مغان که رسمشان جود و عطاست جامی بدهند این نه آیین سخاست شکرانهٔ صاف های لب تشه طلب دردی بدهند، تشنگانیم، رواست

نادان به عمارت بدن مشغول است دانا به کرشمهٔ سخن مشغول است صوفی به فریب مرد و زن مشغول است عاشق به هلاک خویشتن مشغول است

راهی بنما که رهنما مردی نیست صد ره به هیچ گذر گردی نیست با درد تو هیچ نسبتم نیست، ولی بی نسبتی درد تو کم دردی نیست

عرفی چه زنی طعن خرد بر من مست مردان ننهند راز دل بر کف دست آن نوحه که راه لب نداند، داریم آن گریه که دل به دیده بگذارد هست

وصل تو دوایی است که بیمارش نیست حسن تو متاعی است که بازارش نیست عشق تو کمندی که گرفتارش نیست حمد تو زبانی است که گفتارش نیست

شاها کرم تو قلزم مواج است درویش تو اسکندر بی تاج است منسوب به عالم نزول تو بود آرام گهی که نام او معراج است

ن کز نظرش حجاب صورت بر خاست بر جزو و کلش نظر به یک دیده رواست گر جوهر قطره صاف باشد یا درد در قطره چنان بجو که گویی دریاست

ای رانده ز نسبت حرم طاعت ما مردود اجابت صنم طاعت ما اسلام نه، کفر نه، تا کی به عبث آلوده کند لوح و قلم طاعت ما

از بند غرور می گشایم خود را آن طور که هست می نمایم خود را عمری به رعونت صفت خود کردم چندی به شکست می ستایم خود را

گلبرگ برد باد بهاران به کجا سنبل رود از شبنم بستان به کجا ای عارض یار من شتابان به کجا وی زلف نگار من پریشان به کجا