دل می ندهد که از تو بردارم دل یا تا به کسی کم از تو بگذارم دل دانی چه کنم گم شده انگارم دل بگریزم و در پیش تو بسپارم دل

آن دل که نخواستت چه نامست آن دل نه از در پرسش و سلامست آن دل دیوانه و ابله تمامست آن دل بیزارم از آن دل و کدامست آن دل

سرما چون شد ز دست صحرا شد گل در چادر سبز کار پیدا شد گل بسیار همی خندد رعنا شد گل نه نه که چو روی دوست زیبا شد گل

رویت بر من چنان که گل بر بلبل من بر رویت چنان که بلبل بر گل عشقت بر من چنان که غل بر صلصل من بر عشقت چنان که صلصل بر غل

نامد به کف آن زلف سمن مال به مال می رقص کند بر آن رخ از خال به خال ای چون گل نو که بینمت سال به سال گردیده چو روزگار از حال به حال

بنگر که ز شاخ می چه گوید صلصل بفسردمی و گشت به باغ اندر گل بنگر که چه پاسخ آرد او را بلبل بگداخت گل و گشت به جام اندر مل

چون روی بتان گشت به باغ اندر گل چون آب حیات شد به جام اندر مل در هر چمنی خاست ز بلبل غلغل بر گل می نوش بر نوای بلبل

ای چرخ مدور خسیس بی باک صد پیرهن وفای من کردی چاک آزاده هر آنچه بود کردی تو هلاک از گردش تو کنون چه ترسست و چه باک

من همت باز دارم و کبر پلنگ ز آن روی مرا نشست کوه آمد و تنگ روزی روزی گردهدم چرخ دو رنگ بر پر تذرو غلطم و سینه رنگ

من چون دل لاله ام تو چون رنگ به رنگ از من تو چرا باز همی داری چنگ ماننده برگ لاله زود ای سرهنگ همچون دل لاله در برم گیری تنگ