جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را

بر گیر شراب طرب‌انگیز و بیا پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا مشنو سخن خصم که بنشین و مرو بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا

ای مادر اگر دسترسی داشتمی سنگ سیه ازگور تو برداشتمی خود را گل و خاک تیره پنداشتمی تنهات به زبر خاک نگذاشتمی

ای روح روان که فارغ از این بدنی جویای عزیزکردهٔ خویشتنی ای خفته به خاک‌، من تو هستم تو منی من فرزندم تو مادر ممتحنی

تا بشکافد به هم دل نالانی تا خون بارد ز دیدهٔ گریانی هرجاکه‌ دمد ستاکی اندر لب جوی دست بشرش بسر نهد پیکانی

از پیش و پس حیات بر خیره مپوی دم را بنگر ز آمده و رفته مگوی آن را که گذشته است بیهوده میاب وآن را که نیامده است بیهوده مجوی

آن کس که رموز غیب داند، نه تویی وان کو خط نابوده بخواند، نه تویی اندیشهٔ عاقبت مکن کز پس مرگ چیزی هم اگر از تو بماند، نه تویی

سرتیپ‌، شدم ذلیل در جنگ پشه بیمارم و زار و مانده در چنگ پشه از زحمت روزگشته‌ام قد مگس وز خستگی شب شده‌ام رنگ پشه

ای خواجهٔ راد و مشفق دیرینه دوری شاید ولی به این دیری نه ساعت مشمر فال بدو نیک مگیر مگذار که تقویم شود پارینه

زان نرگس نیم مست مستم کردی زان قامت افراشته پستم کردی گویندکه بت همی شکست ابراهیم ای ابراهیم بت‌پرستم کردی