ای کاش دلم به دوست مفتون نشدی چون‌ مفتون‌ شد ز هجر مجنون نشدی چون‌مجنون‌شد ز رنج پرخون نشدی چون‌ پر خون شد ز دیده‌ بیرون نشدی

ای ایرانی خفتی و بگذشت بسی برخیز و به کار خویش بنگر نفسی ور کشته‌ شوی جز این مبادت هوسی کاین خانه از آن توست نی زان کسی

ای خواجه به خط بد دلی سیر مکن خوبی را بی‌برکت و بی‌خیر مکن کاری که‌پس‌از سه سال هم‌عهدی و صدق با من کردی بس است با غیر مکن

سردار به شه گفت سپاهی از من امضای اوامر و نواهی از من عزل‌از من و نصب از من و دربار ازتو تخت ازتو و تاج از تو و شاهی از من

آمادهٔ جنگ باش کاین چرخ حرون با نرم‌دلی با تو نگردد مقرون جز با جنگ آماده نمی‌گردد صلح جزبا خون پاکیزه نمی گردد خون

عمری بسپردیم به کام دگران ما در تشویش و قوم در خواب گران القصه وطن را به دو چشم نگران رفتیم و سپردیم به هنگامه‌گران

چشم فلک است بر ستمگر نگران بیدار شود ظالم ازین خواب گران ازکار نمانده این جهان گذران بر ما بگذشت و بگذرد بر دگران

یک روی چو آیینه مبادا انسان کاخر شکند ز جلوهٔ روی خسان مانندهٔ تیغ شو همه روی و زبان تا بگذری از میان مردم آسان

بر درگه خود پلنگ دربان کردن بر گلهٔ خویش گرگ چوپان کردن سگ در بغل و مار به دامان کردن بهتر که جوی به سفله احسان کردن

قلبم به حدیثی که شنیدی مشکن عهدم به خطایی که ندیدی مشکن تیغی که بدو فتح نمودی مفروش جامی که بدو باده کشیدی مشکن