گر مانده و ناتوان و گر خسته و زار ما وز طلبش دست کشیدن‌، زنهار افتان خیزان رسیم تا منزل دوست پرسان پرسان روبم تا خیمهٔ یار

ای بسته چو فندق به سرانگشت‌، نگار رویت چو چراغ و طرّه‌ات چون شب تار از مدرسه و کتاب گشتم بیزار ای ترک پسر دختر انگور بیار

با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار گفتا ز چراغ زهد ناید انوار کس شهد ندیده است در کان نمک کس میوه نچیده است از شاخ چنار

ای خواجه وثوق گاه غرق تو رسد هنگام خمود رعد و برق‌ تو رسد جامی که شکسته‌ای به پای تو خلد تیغی که فکنده‌ای به فرق تو رسد

ماه رمضان و روزه جانا طی شد ایام دف و چنگ و رباب و نی شد آید رمضان باز و همی خواهد رفت وین عمر ندانیم کی آمد کی شد

خشخاش و عسل بهم برآمیخته‌اند جزوی ز گلاب اندرو ریخته‌اند پس در ورق زرد گلشن بیخته‌اند وانگاه به شاخ سروش آویخته‌اند

گر زیر فلک فکر من آزاد نبود در حنجره‌ام این‌همه فریاد نبود مسعود گر اندیشهٔ آزاد نداشت از قلعهٔ نای خلق را یاد نبود

تا حجهٔ دین محمد از خاک برفت از خاک خروش ما بر افلاک برفت تایخ وفاتش این چنین است که: وی پاک آمد وپاک زیست هم پاک برفت

چون آینه نورخیز گشتی‌، احنست چون اره به خلق تیز گشتی احسنت در کفش ادیبان جهان کردی پای غوره نشده مویز گشتی‌، احسنت

زین مردم دل‌سیاه‌، رخ دارم زرد بیدردی خلق دردم افزود به‌درد جز خوردن‌خون‌دگرچه‌می‌شاید کرد خون‌باید خورد و باز خون‌باید خورد