خوش باش که گیتی نه برای من و تست وین کار برون ز ماجرای من و تست در خلقت عالم نبود مقصودی قصدی هم اگر بود ورای من و تست

ادوارد براون فاضل ایران‌دوست کش فکر نکو قول نکو فعل نکوست از مردم انگلیس بر مردم پارس گر مرحمتی بود همین تنها اوست

ارباب که صنعت وجاهت فن اوست خون فقرا تمام بر گردن اوست طاوس بهشت است به صورت لیکن ابلیس نهفته زیر پیراهن اوست

بر دامن دشت بنگر آن نرگس مست چشمی به ره و سبزه‌عصایی در دست گویی مجنون به انتظار لیلی ازگور برون آمد و بر سبزه نشست

ستار غیور ارجمندیت بجاست قانون‌طلبی و حق‌پسندیت بجاست از صدمت پا منال و کوتاهی گام خوشبخت نشین که سربلندیت بجاست

پرهیز از خودکه جای پرهیز اینجاست وزکس مطلب چیز که هر چیز اینجاست تا چند پی راز خدا می گردی راز دل خود جوکه‌خدا نیز اینجاست

تا بُخل و حسادت به‌ جهان راهبر است آزاده ذلیل و راستگو در خطر است خون تو مدرسا هدر گشت بلی خونی که شبی گذشت بر وی هدر است

هان ای وکلا فضل خدا یار شماست آسایش ما به حس بیدار شماست در کار بکوشید خدا را کامروز چشم‌ودل‌وگوش‌خلق‌درکارشماست

از خصم کشیدن به وفا مور و جفا برهان نزاکت است و دستور صفا در کشور ما اصل نزاکت این است واوبلا وامصیبتا وا اسفا

آزادی ماست اصل آبادی ما این است نتیجهٔ خدادادی ما آزاد بزی ولی نگر تا نشود آزادی تو رهزن آزادی ما