چون از در تسلیم نشد یار، عزیز در چنگ رضا گشت گرفتار، عزیز خورد آن گل‌تازه چوب و شد نفی به‌خوار زین کار عزیز خوار شد خوار عزیز

آمد رمضان و خلق رفتند ز هوش شد میکده‌ها قفل و زبان‌ها خاموش تا نشنود الغیاث می‌خواران را مینای عرق پنبه نهادست به گوش

ای برده گل رازقی از روی تو رشک در دیدهٔ مه ز دود سیگار تو اشک گفتم که چو لاله داغدار است دلم گفتی که دهم کام دلت یعنی کشک

ای میر اجل گر دهدم مهل اجل خواهم کرد این‌مشکل لاینحل حل گرخوش‌عمل‌،‌ار بدعمل از ری رفتم ای مهتر ری حی علی خیر عمل

شهریست پر از همهمه و قالاقیل بهتان و دروغ و غیبت و فحش سبیل خستیم از این همهمه ای گوش امان مُردیم ازین زندگی ای مرگ دخیل

ای زورآور که خون ما خورده پریر وی بسته فرو قماط ما با زنجیر امروز تو کاملی و ما رشدپذیر فردا باشد که ما جوانیم و تو پیر

زاغی می گفت اگر بمیرد شهباز من جای کنم بدست شاهان از ناز بلبل بشنید وگفت کای بندهٔ آز رو لاف مزن با وزغ وموش بساز

ای ساده‌دلان زر گرگ حیلت‌باز با جهد شما سیم و زر آورد فراز چون حب زری ازو نمودید نیاز ناگاه میانتان جدا کرد چو گاز

ای مرکزیان گر گل و ریحان خواهید ور بلبل سرمست غزلخوان خواهید یا مرکز ملک را به بجنورد کشید یا آنکه بهار را به تهران خواهید

شد نیمی عمر در خرافات هدر وندر حیرت گذشت یک نیم دگر و امروز به چنگ لاالهیم اندر ز الله مگر به مرگ یابیم خبر