ما درس صداقت و صفا می‌خوانیم آیین محبت و وفا می‌دانیم زبن بی‌هنران سفله ای دل مخروش کانها همه می‌روند و ما می‌مانیم

برخیز که خود را ز غم آزاده کنیم تا کی طلب روزی ننهاده کنیم آخر که گل ما به سبو خواهد رفت کن فکر سبویی که پر از باده کنیم

گر مدحی از ابنای بشر می گوبم نه چون دگران به طمع زر می‌گویم آنان پی جلب نفع کوبند مدیح من مدح پی دفع ضرر می گویم

تن چیست‌؟ مرکبی ز چندین معدن پرگشته ز میراث نیاکان کهن محکوم محیط و انقلابات زمن تن گر گنهی کند چه بحثی است به من‌؟

رفتم بر توپ تا بکوبم دشمن فریاد برآورد که ای وای به من دست دگری و خانمان دگری من مظلمهٔ که می‌برم برگردن‌؟‌!

ای شمع شبستان من‌، ای مام گرام رفتی و سیه شد به من از غم ایام بر قبر تو اوفتادم ای گمشده مام چون فانوسی که شمع آن گشته تمام

در زلف تو آشوب زمن می‌بینم بیگانه نبیند آنچه من می‌بینم او پیچ و خم و تاب و گره می‌نگرد من بخت سیاه خوبشتن می‌بینم

چون شمع بسی رشتهٔ جان سوخته‌ایم آتش به دل سوخته افروخته‌ایم صد دامن از اشگ دیده اندوخته‌ایم یک سوز ز پروانه نیاموخته‌ایم

دیشب من و پروانه سخن می‌گفتیم گاه از گل و گه ز شمع‌، می‌آشفتیم شد صبح نه پروانه به جا ماند و نه من گل نیز پر افشاند که ما هم رفتیم

ما بادهٔ عزت و جلالت نوشیم در راه شرف از دل و از جان کوشیم گر در صف رزم جامه از خون پوشیم آزادی را به بندگی نفروشیم